ادامه خاطرات و پایان خاطرات

به این صورت که خودشان با فاصلۀ نیم متر از من راه می رفتند که مواظب باشند من به زمین نیافتم یا تعادلم را با عصا از دست ندهم خلاصه چند شبی هم به این صورت راه می رفتم تا زمانیکه پدرم مطمئن شدند که من میتوانم خودم با عصا راه برم بالاخره راضی شدند که  خود شان بنشینند و من راه بروم ولی از من قول گرفته بودند که زمانی که خودشان در منزل نیستند  من اقدام به راه رفتن با عصا نکنم همین زمان بود که در مجتمع رعد هم سعی می کردم دستم را به نرده ها بگیرم و راه بروم ولی فیزیوتراپ و کاردرمانگرم به من گفته بودند خواهش می کنیم در مجتمع تنها راه نروی و از ویلچر استفاده کن من چون اسپیلنت برای داخل کفشم نداشتم و پایم به زمین کشیده می شد سعی می کردم بیشتر دستم را به نرده ها بگیرم و راه بروم .....
ادامه نوشته

ادامه خاطرات

درون شکمم درد می کرد ولی خیلی عادی با آن برخورد می کردم وخیلی کم به روی خود می آوردم که درد دارم و سعی می کردم در رختخواب نخوابم  و بیشتر بر روی ویلچر نشسته بودم و حرکات عادی خودم را انجام می دادم پس از یک هفته که برای کشیدن بخیه ها به مطب دکتر رفتم که حالم فوق العاده خوب بود و حتی حرکاتم هم بدون درد انجام می دادم وقتی وارد مطب دکتر شدم ایشان از من سوال کرد ند آیا قبل از عمل خیلی درد داشتی گفتم نه گاهگاهی کمی درد داشتم پرسیدند تب چطور تب هم داشتی؟گفتم نه هیچگاه تب نداشتم دکتر گفت خیلی عجیبه کیسه صفرای شما چرکی وعفونی بود چطور شما دردت زیاد نبوده و تب هم نداشتی
ادامه نوشته

ادامه خاطرات

دیگر از استامینوفن استفاده نکردم کم کم صورتم هم بهتر می شد و هر یکی دو ماه یک بار که با پزشکم تماس حضوری داشتم البته باید بگویم من هفته ای یک یا دو بار تلفنی با پزشکم تماس داشتم و گزارش حالات خودم را برایشان توضیح می دادم و آن موقع بود که به درستی این مسئله پی بردم که در یکی از برشورهای انجمن ام.اس نوشته بود که پزشکی انتخاب کنید که به راحتی بتوانید با ایشان تماس بگیرید و پزشک شما باید همیشه در دسترسی باشد چون با راهنمایی های پزشکم من خیلی راحت بودم و روز به روز بهتر می شدم و کم کم از دوز داروها با اجازه پزشکم کم می کردم به این صورت که ....
ادامه نوشته

نيايش


پروردگارا!؛
باش در كنارم و باش مراقبم
همانگونه كه تا كنون بوده اي
.
.
.
بار الها!؛
بگشاي درهاي رحمت و مهربانيت را
همانگونه كه تاكنون گشوده اي
.
.
.
مهربانا!؛
شنونده باش صداي التماس و توبه ام را
همانگونه كه تا كنون شنيده اي
.
.
.
خدايا!؛
ببين تضرع و زاريم را
همانگونه كه تا كنون ديده اي
.
.
.
يا رب!؛
اي مهربانترين، سميع ترين و بصيرترين
درياب بنده ي حقيرت را
همچون گذشته....؛

ادامه خاطرات

و حدود یک سال از این موضوع گذشت و همه چیز بر روال یکسان می گذشت در اواخر پاییز سال 79 بود که اطلاع پیدا کردم پسرم قصد دارد ایران را به قصد انگلستان جهت ادامه تحصیل ترک کند البته در تابستان سال 78 خودم برای معافیت او اقدام کرده بودم و او با استفاده از موقعیت من که همسر نداشتم توانست کفالت من را به عهده گرفته و در آن موقع معافیت بگیرد و یکسال بعد در تابستان سال 79 برای معافیت دائم اقدام کردکه با گرفتن معافیت دائم به فکر رفتن به انگلستان افتاد و با گرفتن رضایت پدرش اقدام به این امر کرد زمانیکه به من گفتند من باورم نمی شد.........
ادامه نوشته