ادامه خاطرات و پایان خاطرات
به این صورت که خودشان با فاصلۀ نیم متر از من راه می رفتند که مواظب باشند من به زمین نیافتم یا تعادلم را با عصا از دست ندهم خلاصه چند شبی هم به این صورت راه می رفتم تا زمانیکه پدرم مطمئن شدند که من میتوانم خودم با عصا راه برم بالاخره راضی شدند که خود شان بنشینند و من راه بروم ولی از من قول گرفته بودند که زمانی که خودشان در منزل نیستند من اقدام به راه رفتن با عصا نکنم همین زمان بود که در مجتمع رعد هم سعی می کردم دستم را به نرده ها بگیرم و راه بروم ولی فیزیوتراپ و کاردرمانگرم به من گفته بودند خواهش می کنیم در مجتمع تنها راه نروی و از ویلچر استفاده کن من چون اسپیلنت برای داخل کفشم نداشتم و پایم به زمین کشیده می شد سعی می کردم بیشتر دستم را به نرده ها بگیرم و راه بروم .....
ادامه نوشته
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 19:54 توسط زهرا خان.....
|
