داستان دیوار کج کاخ کسرا


وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود . چه باید کرد؟ انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید " . کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است . این نقطه از دیوار همان جاییست که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند . از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشد

دیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد

خدایا چرا من ؟

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند


.


ادامه نوشته

درویش، زاهد و دخترک کنار رودخانه

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند،

 سر راهخود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود
و تردید داشت از آن بگذرد.

ادامه نوشته

زاهدی گوید:

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

تبلیغات داستان جالب سنجش   

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

 

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

 

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

 


ادامه نوشته

کفش هاي قرمز

دخترک طبق معمول هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :" اگر تا آخر ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هاتو بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم." دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام

داستان زیبای اولین عشق

اولین عشق

داستان عاشقانه | www.Patogh98.com

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

ادامه نوشته

کل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر
ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه
ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی
کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود
فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی
که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد....  ملکه آینده
چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
ادامه نوشته

زیبایی شرط نیست

یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!”
ادامه نوشته

راه غیر تکراری ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

ادامه نوشته

*** هیچ چیزی بی دلیل نیست ***

http://showcase.netins.net/web/creative/lincoln/sites/church2.jpg


 

داستان کوتاه حکمت خدا یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست . کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند .

ادامه نوشته

از خدا خدا را باید خواست

خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما

 را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. هرکه

آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای

بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.


ادامه نوشته

روش چهارم

 


شخصی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسید شما
چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز
دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پراز آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.


شخص گفت: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیر آب وان را برمی‌دارد .
شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد
؟! ؟!؟

چون مرز نداشتی!

زنی جوان نزد شیوانا آمد و گفت كه بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترك با خانواده شوهرش شده است و آنها بیش از حد در زندگی او و همسرش دخالت می كنند. شیوانا پرسید: آیا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصی كه تو از خانه پدری آورده ای رفته اند؟
ادامه نوشته

عشق فیلسوف و پروانه

پروانه ای عاشق فیلسوفی شد كه مشغول نوشتن كتابی بود؛ درباره عشق.یك روز پروانه گفت كه به محبت و توجه نیاز دارد، فیلسوف یك فصل به كتابش اضافه كرد ... در باب اقسام محبت.روز دیگر پروانه از غصه‌ی تنهاییش اشك ریخت و فیلسوف فصلی جدید نوشت ... .درباره فواید اشك
ادامه نوشته

از شکسته ترین حصار تا آبی ترین لحظه ها

 

صبح شد، دوباره برخیز و دفتر ناتمام زندگی ات را بگشا، خوب بنگر، آیا نمی بینی واژه های طلایی خورشید و آواز آبی آسمان را که در نگاه جاودان عبور پیچیده است؟

یک بار دیگر کنار پنجره بنشین و لبخند پیچک را به باغچه سلام کن، آیا پاسخ سلامت را در عطر خیال همیشه ها حس نمی کنی؟ بازهم نگاه کن، کمی بیشتر نگاه کن. مگر نه اینکه تو یک پرنده ای، با بالهای آبی روشن. آیا فراموش کرده ای که با بلندترین قله ها پیمان بسته ای؟ هنوز هم نفس های تو بوی سر افرازی و صعود می دهند، و شاید راوی قصه پرواز تو باشی
ادامه نوشته

الله الله و استجابت دعا (داستانی بسیار زیبا!)

PZ89_1.jpg

شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.

پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.

ALLAH2.jpg

سنگها و سختیهای زندگی

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل كلاس درس آورد . وقتی كه كلاس رسمیت پیدا كرد استاد یك لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان كه با تعجب به او نگاه می كردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

 

ادامه نوشته

بازیگر

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.


ادامه نوشته

آنطوری که می توانی باشی

 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یک روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیش از حد معمول بر روی چهره ی او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند.

مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی روی تابلو نگاه می کند و می گوید: « این که من نیستم.»

نقاش پاسخ می دهد:« من شما را آن طوری که می توانید باشید کشیده ام.»

 

حکایت

اون گردنبند مروارید رو به من می دی؟

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب!
ادامه نوشته