ادامه خاطرات
اوایل سال 73 یکی از دوستانم که از دوست دیگرم وصف بیماری مرا شنیده بود بمن زنگ زد و گفت من چون مادرم بیمار ام . اس می باشد و پزشکی که سالها پیش برای مادرم بیماریش را تشخیص داده بود سالها خارج از کشور بود و بتازگی از آمریکا برگشته است و چون ایشان در مورد بیماری ام . اس مطالعات زیادی داشته اند و دارند بهتر است شما هم به ایشان مراجعه کنید چون تحقیقات ایشان در باره ام . اس کاملتر و جدیدتر است منهم نزد آن دکتر رفتم ایشان ابتدا داروهای مرا عوض کردند و چون من خیلی افسرده بودم و مدام گریه می کردم ایشان گفتند شما اول باید افسردگی خود را درمان کنی تا بتوانی بر بیماری ام . اس غلبه کنی بیاد دارم در جلسه ای که برای ویزیت نزد ایشان رفته بودم از بس بیخود گریه می کردم دکتر بشوخی گفت اگر بازهم بیخود گریه کنی با همین چکش میزنمت که همانجا من خندیدم پس از سه جلسه دکتر قرص متاترکسات را برایم تجویز کردند جهت پیشگیری از حمله جدید بیماری ام . اس که باید در هفته سه قرص در طول یک شبانه روز می خوردم باین صورت که یکی صبح دومی دوازده ساعت بعد و سومی صبح روز بعد البته در آنزمان تازه سر و صدای آمپولهای بتااینترفرون نیز بلند شده بود و همه جا صحبت از بتااینترفرون بود و یکی از دوستان بمن گفت از پزشکت بپرس برایت چطور است و من طبق گفته دوستم از دکتر سئوال کردم ایشان گفتند هنوز نمیتوان به این دارو به اندازه کافی اعتماد کرد و با این قیمت گزافی که دارد ارزش این ریسک را ندارد و نظر من این است که همین قرص را استفاده کنی بهتر است بیاد دارم یک بیت شعر همیشه در مطب دکتر نظر من را جلب میکرد که مفهومش این بود "اگر بیمار به پزشکش اعتماد داشته باشد درمان در مورد بیمار موثرتر خواهد بود" منهم در آنزمان واقعاً به پزشکم و درمانش اعتماد کردم مدتی بعد چون شنیده بودم فیزیوتراپی برایم مفید است و درباره دانشکده توانبخشی هم خیلی تعریف شنیده بودم پدرم را فرستادم بپرسند چه باید بکنم که دانشکده نسخه پزشک خواستند و پدرم نزد دکتر رفتند ودکتر دستور فیزیوتراپی را نوشت باین مضمون "فیزیوتراپی و تمرین تا مرز خستگی" و به پدرم هم سفارش کرده بودند مراقب باشند خسته نشود خلاصه در تابستان 73 با دستور فیزیوتراپی به دانشکده توانبخشی رفتم بمحض ورود با آقای جوانی (دکتر معروفی ) روبرو شدم من فکر کردم ایشان یکی از دانشجویان فیزیوتراپی هستند غافل از اینکه ایشان خود یکی از استادان مجرب دانشکده میباشند ایشان بمحض اینکه فهمیدند من بیمار ام . اس هستم ابتدا کولر را روشن کردند تا من خنک شوم و من هم طبق عادت همیشگی که در ملاقات اول با کسی و بازگو کردن تاریخچه زندگیم گریه می کردم گریه ام شروع شد ولی ایشان بمن گفتند مگر نمی خواهی بهتر شوی شما خودت باید بخودت کمک کنی تا بهبودیت را بدست بیاوری خلاصه جلسه اول به آشنایی و ارزیابی توانایی های من گذشت و قرار بر این شد که هفته ای سه جلسه به فیزیوتراپی بروم و تمرینهایی هم بمن آموزش دادند که با کمک پدرم در منزل انجام دهم تقریباً یکماه گذشت و منهم احساس بهبودی می کردم و کمی می توانستم پایم را بلند کنم و بالای یک پله کوتاه بگذارم ولی باز هم از بدشانسی من در اثر یک تنش عصبی برایم پیش آمد و در اثر همان استرسی که برایم پیش آمد باعث شد دوباره آن بهبودی را از دست بدهم و به حالت قبل برگردم حتی بدتر از قبل شدم ولی پدر و مادر مهربانم با دلسوزی فراوان بمن رسیدگی می کردند و پدرم هفته ای 3 بار مرا به دانشکده می بردند و آنجا به فیزیو تراپم کمک می کردند چون خم کردن زانوی من برای همه مشکل بود و اسپاسمهای دردناکی که در پایم وجود داشت در زمانی که عضلات پایم سفت میشد همراه با درد شدید بی اختیار پایم ببالا پرتاب می شد و روز بروز بدنم خشکتر می شد و حرکاتم نیز محدودتر شده بود بیاد دارم در آن زمان دست و پایم خیلی سرد بودند و پوست آنها چند رنگ بود ولی وقتی به پزشکم شکایت کردم ایشان فرمودند سعی کن دستت را گرم نگه داری ولی مراقب باش دستکش زیاد گرم بدست نکنی بلکه باید دستکش نخی بدست کنی چون گرما برای شما مضر است البته اکنون که فکر می کنم بی حرکتی زیاد باعث اختلال در گردش خونم می شده است چون وقتی دستم را مالش می دادم رنگ دستم خوب می شد در یک جلسه فیزیوتراپی فیزیوتراپم جزوه ای در باره تغذیه بیماران ام . اس بمن دادند که با مطالعه آن جزوه تا حدودی متوجه شدم چه مواد خوراکی باعث بهبودی یا بدتر شدن بیماریم میشود مثلاً مواد مضری که تا آن زمان نمی دانستم که برایم ضرر دارد از جمله چربی حیوانی و قند و شکر بود که از آن زمان در مصرف آنها دقت کردم و حتی الامکان مصرف نکردم و برای شیرین کردن چایی هم از عسل استفاده کردم و از خوردن شیر چرب و خامه و کره هم پرهیز کردم البته در آن جزوه نوشته شده بود برای بیماران ام . اس هفته ای 3 بارخوردن ماهی مفید است من ممکن بود همه موارد را رعایت نکنم ولی از خوردن مواد مضر خودداری می کردم اوقاتی هم میشد که از نظر کنترل ادرار مشکل داشتم بطوریکه نمی توانستم برای مدتی بیش از یکی دو ساعت از خانع دور باشم و گاهی در حین فیزیوتراپی مجبور به ترک کلینبک میشدم در سال 75 بعلت تعمیرات کلینیک فیزیوتراپی دانشکده مجبور بقطع فیزیوتراپی شدم ولی بنابر توصیه فیزیوتراپم از خدمات کاردرمانی دانشکده استفاده کردم در پاییز 75 دوباره حمله خفیفی از بیماری داشتم که این مسئله باعث شد پزشکم دستورتزریق وریدی 6 عدد آمپول متیل پردنیزولون را همراه سرم که باید هر دوازده ساعت یکبار تزریق انجام شود که در مدت 3 ساعت سرم وارد بدن میشد برایم صادر کرد البته دکتر توصیه کرد در بیمارستان بستری شوم ولی من مخالفت کردم و گفتم در خانه دستورات را موبمو اجرا می کنم ولی بیمارستان نمیروم و همین کار را هم کردم و در خانه با کمک خانواده آن سه روز بخوبی طی شد البته بعد از تزریق ها خودم فکر می کردم چیز مهمی اتفاق نیافتاده ولی در واقع همان کورتون باعث شد آن حمله اثرات بدی برای من بر جا نگذارد در همین اوقات بود که یکی از دوستانم بمن توصیه کرد که پزشکی از دوستان پدرم انرژی درمانی می کند و برایت وقت گرفته ام برو نزد آن پزشک منهم که از وضعیتی که داشتم خیلی خسته شده بودم هرکسی هر پیشنهادی می کرد من انجام می دادم و پدرم هم برای اینکه مرا خوشحال کنند هر کاری می خواستم برایم انجام می دادند و مرا به هر کجا می خواستم میبردند خلاصه چندین جلسه هم بی فایده نزد آن پزشک رفتم اما به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری بدون خواست خدا عملی نیست تقریباً همانزمان بود که در یک مجله خواندم واکسن هپاتیت B باعث بالا بردن سیستم ایمنی بدن میشود و چون میدانستم بیماری ام . اس باعث ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن میشود بهمین دلیل تصمیم گرفتم واکسن هپاتیت B تزریق کنم که باید در سه نوبت تزریق می شد تزریق اول و دوم بفاصله یکماه و تزریق دوم و سوم را بفاصله شش ماه انجام شد و باید بگویم که بعد از تزریق واکسن هپاتیت B شکر خدا بیماری من تا بحال حمله جدیدی نداشته است ولی قوای عضلاتم روز بروز بیشتر تحلیل می رفت
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 10:10 توسط زهرا خان.....
|