ادامه خاطرات
البته برایم خیلی جالب بود وقتی مدتی بعد متوجه شدم که استاد کلاس کامپیوتر نیز خود معلول (توانیاب) می باشد و یکی از پاهایش در اثر یک تصادف قطع شده بود و از زانو پروتز داشت ولی جالب اینجا بود که اصلاً مشخص نبود که ایشان با پروتز راه می رود بیاد دارم در اواخر دوره مبانی کامپیوتر بود که روزی استادمان وارد کلاس شد و گفت بچه ها دفتر مجتمع برای دوره نقشه کشی ثبت نام می کند هر کس مایل است می تواند جهت ثبت نام به دفتر مجتمع مراجعه کند من بکار خودم مشغول بودم که استاد رو کرد بمن و گفت "شما هم ثبت نام کنی بد نیست ها" من گفتم فکر نمیکنم بتوانم در آن کلاس موفق باشم چون من یکی از دستانم خوب کار نمی کند ایشان جواب داد "ای بابا بدتر از شما هم دوره نقشه کشی را گذرانده اند این چه حرفی است که می زنی باید تلاش خودت را بکنی" من با تردید در کلاس مبانی نقشه کشی ثبت نام کردم شروع کلاس مبانی نقشه کشی با حسابداری پیشرفته همزمان بود ولی به هر صورت که بود هر دو کلاس را همزمان می گذراندم تا اینکه دوره حسابداری بپایان رسید البته من فکر نمی کردم بتوانم در نقشه کشی موفق باشم استاد نقشه کشی ما استادی بسیار متبحر بود و منهم نقشه کشی را خیلی با روحیه خود سازگار دیدم چون من از بچگی به ریاضی و هندسه علاقه زیادی داشتم بالاخره توانستم دوره مبانی نقشه کشی را بخوبی پشت سر بگذارم و یکی از کارآموزان نسبتاً خوب نقشه کشی باشم پس از اتمام دوره مبانی نقشه کشی من نقشه کشی صنعتی را انتخاب کردم و هر روز که از شروع کلاس میگذشت علاقه من به درس نقشه کشی بیشتر می شد چون کارآموزان در کلاس خیلی شاد و صمیمی بودند و شادترین و بهترین کلاس را داشتیم آنجا بود که من مطمئن شدم که افراد توانیاب با قلبهای مهربان و صمیمیت و پشتکارشان می توانن از هر فرد سالم بی انگیزه موفق تر باشند و معلولیت اصلاً سد راه موفقیت نیست چون معلولین یا بهتر بگویم توانیابان تنها بظاهر خود نمی اندیشند بلکه به توانایی هایشان فکر می کنند و سعی می کنند از تمام توانایی هایشان استفاده کنند در کلاس نقشه کشی با حضور فعال خود را حسابی سر گرم کرده بودم و نمی خواستم از کارآموزان دیگر که با دودست کار می کردند عقب تر باشم و خیلی تلاش می کردم و تمام وقتم را در خانه و مجتمع کاملاً به نقشه کشی اختصاص داده بودم بطوریکه هرچه کاردرمانگرمجتمع (خانم اکبر فهیمی) بمن می گفت بیا کاردرمانی و نگذار دستت کاملاً از کار بیافتد ولی من جواب می دادم وقت ندارم و نمی توانم در کلاس نقشه کشی غیبت داشته باشم من فکر می کردم اگر غیبت کنم از کارآموزان دیگر عقب میافتم غافل از اینکه سلامتی دستم از هر چیز ارزشش بیشتر بود من در خاتمه کلاس واقعاً در نقشه کشی کارآموز خوبی بودم و در امتحان فنی حرفه ای نفر سوم شدم در حالیکه دستم خیلی بد تر شده بود و تقریباً حرکت خود را از ست داده بود و اینجا بود که بخودم ثابت شد با تلاش می توانم هر کار سختی رابخوبی انجام دهم در حین دوره نقشه کشی دوره اتوکد 14 را نیز گذراندم ولی چون دلم می خواست بیشتر در باره اش بدانم بهمین جهت در حالیکه در منزل هم کار می کردم بدنبال این بودم که دوباره آن کلاس را بگذرانم مدتی گذشت و زمانیکه دوره نقشه کشی ساختمان را شروع کردم و استاد نقشه کشی ساختمان خود استاد اتوکد مربوط به ساختمان نیز بود توانستم با خواهش از ایشان دوباره در کلاس اتوکد ساختمان شرکت کنم برای اینکه بتوانم در نقشه کشی با کامپیوتر مهارت کافی را بدست بیاورم.
در نیمه شب یکی از شبهای تابستان سال 78 ناگهان از خواب بیدار شدم و احساس کردم خیلی گرمم شده و در ضمن می خواستم به دستشویی بروم بهمین جهت پدرم را برای کمک بیدار کردم ایشان پس از اینکه مرا بر ویلچر نشاندند بطرف دستشویی بردند وقتی بدرب حمام رسیم احساس کردم خیلی حالم بد است و کف دستانم هم بشدت می خارید در آن لحظه در دلم گفتم وای خداجون چرا اینقدر حالم بد است خودت کمکم کن ولی باز هم اشتباه کرده وبه پدرم هیچ نگفتم اگر می گفتم شاید مادرم هم بیدار می شد و مرا کمک می کرد یا حداقل مواظبم بود بهر حال بکمک پدرم وارد دستشویی شدم تا نزدیک توالت رفتم و پدرم بیرون رفته و من آماده شدم و بر صندلی توالت نشستم که دیگر هیچ بخاطر نمی آورم از طرفی پدرم هرچه منتظر مانده بودند که من ایشان را صدا بزنم برای کمک تا از دستشویی بیرون بروم از من خبری نشده بود ولی صدای خرخر بگوششان رسیده بود هرچه مرا صدا زده بودند من جوابی نداده بودم عاقبت لای در را باز کرده بودند و دیده بودند سر من خم است در همان لحظه مادرم را بیدار کرده بودند و گفته بودند نمی دانم چرا این دختر خیلی وقت است در دستشویی است و هرچه صدایش می کنم جواب نمی دهد شما بیا ببین چه باید کرد مادرم با ناراحتی بیدار شده و آمده بودند دیده بودند سر من خم است و از دهانم کف بیرون آمده است و خرخر می کنم که با کمک پدرم مرا بلند کرده بر ویلچر نشانده بودند در حالیکه من بیهوش بودم مرا بیرون آورده بودند هرچه مرا صدا زده بودند من جواب نداده و چیزی نمی فهمیدم برادرم را خبر کرده بودند در ضمن به اورژانس هم گفته بودند برادرم به صورتم میزد وصدایم میکرد و مدام میگفت صدایم را میشنوی؟ حدود 20 الی 25 دقیقه بیهوش بودم و هیچ نمی فهمیدم فقط چند جمله آخر را بخاطر می آورم که برادرم میگفت صدای من را می شنوی چشمهات را باز کن و مرا باد میزد تقریباً بهوش آمده بودم که اورژانس رسید ولی زمانیکه بهوش آمدم دل درد بدی حس کردم کلافه شده بودم از طرفی احساس می کردم احتیاج دارم جهت دفع ادرار به دستشویی بروم و از طرف دیگر وقتی به دستشویی میرفتم نمی توانستم ادرارم را تخلیه بکنم پزشک اورژانس تاریخچه بیماریم را پرسید و گفت باید به پزک معالجش اطلاع دهید اگر هم می خواهید الان ایشان را به بیمارستان ببریم من در آنحال می گفتم نه و از دلدرد به خود می پیچیدم تا کم کم بهتر شدم عصر فردای آن شب برادرم نزد پزشکم رفت و گزارشی از حالم برای دکتر گفت که ایشان گفت تشنج کرده است و این از عوارض بیماری ام . اس می باشد و نسخه ای برایم نوشت البته این را باید بگویم شب قبل از این ماجرا پسرم خیلی دیر بخانه آمد و من خیلی نگران شده بودم فکر می کنم این نگرانی هم در این حالات من بی اثر نبود چون چند بار دیگر هم در اثراسترس و ناراحتی های دیگری که پیش آمده بود و من دچار تنش عصبی شده بودم باز هم همین مسئله ولی خفیف تر برایم پیش آمد خلاصه با خوردن دارو هایی که پزشک برایم تجویز کرده بود که یکی از آن ها فنوباربیتال بود حال من دگرگون شد و مدام خواب آلود بودم وچرت می زدم زبانم سنگین شده بود .خیلی ناراحت بودم چون قادر به انجام هیچ کاری نبودم وبه هیچ عنوان هم نمی توانستم با پزشک معالج خودم تماس داشته باشم تصمیم گرفتم به پزشک معالج مادرم که تخصص ایشان جراحی مغز و اعصاب بود و در ضمن از دوستان خانوادگی ما بودند مراجعه کنم زمانیکه برای ایشان تعریف کردم که برایم چه اتفاقی افتاده بود ایشان فرمودند شما در یک زمان دچار 3 نوع تشنج شده ای خارش دست شما ناشی از تشنج حسی، دل درد شما ناشی از تشنج شکمی و بیهوشی شما تشنج مغزی وکلی بوده است در ضمن پیشنهاد کردند شما می توانید دارویتان را از فنوباربیتال به کاربامازپین تغییر بدهید البته تا یک هفته شما باید از هر دو دارو را استفاده کنید وکم کم از مقدار فنوباربیتال کم کرده به کاربامازپین اضافه کنید تا یک هفته بعداز این دستور من کم کم فنوباربیتال را قطع کردم و فقط کاربامازپین را می خوردم البته همانطور که گفتم تا مدت یک ماه با هر ناراحتی کوچکی که گاه گاه پیش می آمد من این حالت تشنج را داشتم ولی نه به آن شدت که بار اول پیش آمده بود البته خوب دوز دارو که بالا رفت تشنج من قطع شد وقتی که پس از چند روز من وقت قبلی داشتم به پزشک معالج خودم مرا جعه کردم و برای ایشان تعریف کردم که ار داروی کاربامازپین استفاده می کنم ایشان با داروی جدید موافقت کردند و فرمودند: حالا که این دارو با بدنت سازگارتر است همین دارو را ادامه بده روز ها سپری می شد